تبلیغات
خاطرات خلبانان - خلبان خسرو غفاری
 
خاطرات خلبانان
پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنی است
یکشنبه 4 دی 1390 :: نویسنده : امیرعلی جاوید

ـ با توجه به فرمایشات ائمه اطهار و بزرگان دین در رابطه با این‌كه «توجه نكن كه می‌گوید، ببین چه می‌گوید!» چه درسهایی از اساتید خلبان امریكایی خود آموختید؟

• روزی خاطرم هست یكی از فرماندهان امریكایی گردان آموزش هنگامی كه ما در حال طی دوران آموزش در ایالات متحده بودیم من و یكی از دوستانم را صدا زد و گفت: «امروز به همراه من به منزل ما آمده و شما طرز تهیه غذاهای ایرانی را به همسر من یاد داده و با غذایی كه با همكاری هم درست می‌كنید شام را دور هم خواهیم خورد.»

من و دوستم به همراه فرمانده مزبور در كوی منازل سازمانی به منزل وی رفته و مشغول صحبت شدیم كه تلفن زنگ زد. پس از مكالمه كوتاهی گفت: «از عملیات بود! برای یكی از هواپیماها مشكلی اضطراری پیش آمده و من باید سریع خود را به آنجا برسانم» من و دوستم لزومی برای ماندن ندیده و به همراه فرمانده مزبور راه افتادیم تا در راه رسیدن به عملیات، ما را نیز تا محل سكونتمان با اتومبیل برساند.

با توجه به شرایط پیش آمده، ما انتظار داشتیم با سرعت بالایی حركت كرده و خود را به عملیات برساند. در كمال تعجب مشاهده كردیم این سرهنگ امریكایی، با توجه به نصب تابلوهایی مبنی بر «بیشینه سرعت 5 مایل در ساعت (8 كیلومتر بر ساعت) در خیابانهای منازل سازمانی، سرعت خود را به هیچ‌وجه از این مقدار بیشتر نمی‌كند. با رسیدن به محل سكونتمان، ما پیاده شده و انتظار داشتیم این بار دیگر با سرعت بالاتری به سمت عملیات حركت كند، كه باز هم مشاهده كردیم با همان سرعت 5 مایل بر ساعت به حركت خود ادامه می‌دهد.

این قضیه گذشت تا این‌كه وی را فردا صبح دیدم و در جواب این‌كه «انتظار داشتم سریع‌تر از این خود را به عملیات برسانید» گفت: «ما سالانه، میلیاردها دلار برای نیروی زمینی، هوایی و دریایی و در مجموع برای نیروهای مسلح خود خرج می‌كنیم كه بچه‌های كوچك ما در كوچه و خیابان امنیت داشته باشند؛ اگر من با سرعت غیرمجازم با یكی از همین كودكان تصادف كنم، وجود ارتش و این همه خرج و مخارج برای آن بسیار بیهوده است!»

ـ در دوران آموزش با چه هواپیماهایی پرواز كردید؟

•در ابتدا با هواپیمای یك‌موتوره ملخدار سسنا T-41، سپس با T-37 و نهایتا با هواپیمای T-38 تالون كه یك هواپیمای فراصوت بود و دانشجویان با رسیدن به مرحله پرواز با T-38، در یك پرواز، گذشتن از سرعت صوت و پرواز فراصوت را تجربه می‌كردند.

ـ چه تفاوتهایی بین سرعت فروصوت و فراصوت از دید یك خلبان درون جنگنده وجود دارد؟

•از دید خلبان تنها تفاوت هنگام گذشتن از سرعت صوت است. در آن لحظه سرعت‌نما از عدد 1 ماخ گذشته و عقربه ارتفاع‌سنج به صورت لحظه‌‌ای یك پرش كه ناشی از همان برخورد امواج ضربه‌ای به هواپیما است از خود بروز می‌دهد. به علاوه خلبان آن صدای وحشتناك ناشی از شكستن دیوار صوتی را هرگز نمی‌شنود. آن پرواز تنها به این دلیل بود كه خلبان احساس یك پرواز فراصوت را عملا تجربه كند.

ـ یك خاطره از دوران پروازهای آموزشی بفرمایید!

•پزشكهای خلبانان در ارتفاعات مختلف و حالات گوناگون پروازی انجام دهد. ناگفته نماند در این‌گونه پروازها خلبان در كابین جلو و پزشك در كابین عقب قرار می‌گیرد. هنگامی كه ما در پایگاه هوایی «كریگ» در ایالت «آلاباما» نخستین پروازهای آموزشی را آغاز كردیم، روزی یكی از پزشكان هوایی در حال انجام همین پروازهای مخصوص پزشكها بود. در این پرواز به خصوص كه با هواپیمای آموزشی T-38 صورت گرفت، خلبان هنگامی كه پس از پایان مانورهای از پیش تعیین شده، خواست فرود بیاید، متوجه شد كه ارابه‌های فرود هواپیما باز نمی‌شود. بلافاصله با همفكری كه با اساتید خلبان پایگاه می‌كند به این نتیجه می‌رسد كه باید به همراه پزشك هوایی از جنگنده خروج اضطراری كند بنابراین با پرواز بر فراز «منطقه خروج»1 تا كمترین ارتفاع مجاز پایین آمده و بلافاصله هر دو مبادرت به خروج اضطراری می‌كنند. جنگنده با زاویه كمی با دماغه به درون گل تا جلوی كابین خلبان فرورفته و منفجر نیز نمی‌شود. نكته جالب توجه این مطلب در این است كه این پزشك هوایی علاوه بر تجربه حالات مختلف پروازی، خروج اضطراری را نیز تجربه كرد كه مطمئنا برای پزشكان هوایی یك آرزو محسوب می‌شود.

ـ در هنگام آغاز جنگ در كدام پایگاه حضور داشتید؟ شاهد چه اتفاقاتی بودید؟

•در روز 31 شهریور 59 من در پایگاه هوایی بندرعباس بودم. این پایگاه برخلاف بسیاری از پایگاههای هوایی كشور، توسط نیروی هوایی بعث بمباران نشد و ما در اخبار بعدازظهر متوجه بمباران سراسری پایگاهها و پادگانهای نظامی كشور توسط نیروی هوایی عراق و به تبع در جریان آغاز رسمی جنگ توسط صدام قرار گرفتیم.

ـ نخستین پرواز جنگی‌تان را در چه تاریخی انجام دادید؟ شرح مختصری از آن را بفرمایید!

•من نخستین پرواز جنگی‌ام را در مورخه 4 آبان 1359 انجام دادم. در آن پرواز من به عنوان شاگرد در جلو و شهید «یاسینی» به عنوان استاد در كابین عقب برای بمباران هدفی در «خسروآباد» به پرواز درآمدیم. از آغاز جنگ تا آن زمان با توجه به نیازی كه در بندرعباس به امور آموزش احساس می‌شد، در آنجا ماندم، ناگفته نماند در مدتی كه در بندرعباس بودم پروازهای پوشش هوایی جزایر «كیش»، «تنب بزرگ» و «كوچك» و «ابوموسی» را انجام می‌دادم.

در ماموریت روز 4 آبان كه جنگنده‌ ما شماره 1 و هواپیمای شماره 2 به هدایت شهید «اكرادی» بود، برای انهدام یك سایت موشكی زمین به هوای سام مستقر در شرق آبادان رفتیم و به صورت موفقیت‌آمیزی آن را به پایان رساندیم.

ـ وضعیت میدانهای نبرد در ماههای ابتدایی جنگ چطور بود؟

•در آغاز تجاوز عراق به میهن عزیزمان، با توجه به این‌كه نیروی زمینی ارتش در حال تجدید سازمان و سپاه نیز كم‌كم در حال شكل‌گیری بود، یگان زمینی منسجمی كه جلوی پیشروی سریع بعثی‌ها را بگیرد وجود نداشت. در این برهه وظیفه خطیر نیروی هوایی، متوقف كردن حركت عمقی دشمن با هدف گرفتن زمان برای انسجام نیروهای زمینی بود. این مرحله كه حدود دو ماه به طول انجامید، جنگنده ـ بمب‌افكنهای F-4 و F-5 به درگیری تن به تن با تانكها و یگانهای مكانیزه عراق پرداختند. ما با شكاری‌های مسلح به موشكهای راكت و فشنگ 23 میلیمتری به سراغ تانكها می‌رفتیم كه متاسفانه بیشترین تلفات نیروی هوایی نیز در همین دو ماه به وقوع پیوست.

ـ آیا در این مدتی كه فرمودید، سانحه‌ای هم برایتان اتفاق افتاد؟

•بله! ماموریتی رفته بودیم كه جناب «منوچهر محققی» شماره یك و من و جناب «پرویز گودرزی» شماره دو بودیم. در راه بازگشت حوالی آبادان، در منطقه‌ای به نام «طره» جنگنده ما به وسیله توپ ضدهوایی 23 میلیمتری مورد اصابت قرار گرفت. خوشبختانه بدون هیچ مشكل حادی در بال رهبر دسته ادامه پرواز داده و به سلامت در پایگاه بوشهر به زمین نشستیم. پس از فرود به همراه جناب محققی برای بازدید جنگنده رفتیم و دیدیم كه سراسر قسمت زیرین هواپیما در بیش از 25 نقطه مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.

ـ با توجه به این‌كه شما جمعی پایگاه هوایی بندرعباس بودید، برای شركت در عملیاتهای جنگی به چه پایگاههایی و به چه مدت اعزام شدید؟

•من در تاریخ 20 مهر از بندرعباس به پایگاه هوایی بوشهر و سپس به عنوان مامور به همراه شهید «اكبر سامانی» با دو فروند F-4 به پایگاه هوایی دزفول اعزام شدیم. همزمان دو فروند فانتوم از پایگاه سوم شكاری «همدان» و دو فروند F-4 دیگر از پایگاه یكم شكاری «تهران» به ما ملحق شدند. در آنجا مسوولیت این 6 فروند فانتوم و برنامه‌ریزی برای انجام عملیات توسط آنها به من واگذار شد. محل اقامتی برای ما در نظر گرفته و امكانات و تسهیلاتی را برای ما فراهم كردند. پیش از پرواز از بوشهر به دزفول طبق دستور قرار بود كه ما 48 ساعت پرواز پوشش هوایی انجام داده و به بوشهر برگردیم. ماموریت ما به جای 48 ساعت، یك ماه به طول انجامید و در آنجا در طول این ماه از 12 نفری كه برای ماموریت آمده بودیم، دو نفر به شهادت رسیدند. در این ماموریت افتخار من اینست كه نخستین پرواز جنگی F-4 از مبدا دزفول را من به انجام رساندم.

ـ در كدام عملیات فكر می‌كنید واقعا مثمرثمر واقع شدید؟!!

•در همان ماموریت یك ماهه به دزفول، یك روز بعدازظهر جناب سرهنگ «امیر جلالی» جانشین فرمانده وقت پایگاه چهارم شكاری دزفول مرا احضار كرده و گفت: «امشب قرار است سوسنگرد سقوط كند! یك لشكر قرار است امشب به سمت این شهر عملیات انجام دهد! ماموریت شما، بمباران محل استقرار این لشكر است.» با گرفتن دستور پروازی از جناب امیر جلالی به صورت تك فروندی بلند شده و به سمت مواضع موردنظر حركت كردیم. با رسیدن به منطقه هدف، هرچه گشتیم از لشكر خبری نبود! در همین زمان متوجه گشوده شدن آتش پدافند زمینی عراق به سمت جنگنده شدم. بلافاصله گردش كرده و توپهای پدافندی را بمباران نمودم. پس از بازگشت به جناب امیر جلالی گفتم: «ما هدف اصلی را پیدا نكردیم، اما چند توپ پدافند هوایی كه در همان حوالی مستقر بودند را نابود كردیم.» وی گفت: «ماموریت باید تكرار شود، سریعا دو نفر دیگر را انتخاب و عملیات را دوباره انجام دهید! اگر خودت هم خواستی بروی، من حاضرم پشت كابین بنشینم.» گفتم: «احتیاجی نیست جناب سرهنگ، جوانترها هستند!»

با توجه به این‌كه خودم ماموریت قبلی را انجام داده و می‌دانستم، هدف دقیقا در محل موردنظر فرماندهان وجود ندارد، با خود گفتم اگر دوباره خودم بروم بهتر است تا دیگر دوستان! بلافاصله پرواز كرده و با رسیدن به مختصات محل علامتگذاری شده روی نقشه باز هم متوجه عدم حضور یگان عراقی شدم. مصمم بودم هرطور شده هدف را پیدا كنم. در آن زمان دستور اكید داشتیم كه تا جایی كه شرایط اقتضاء می‌كند در ارتفاع پایین عملیات را انجام داده و از ارتفاع گرفتن خودداری كنیم. علیرغم این دستور اوج‌گیری كردم تا از منظر بالاتری به منطقه نگاه كنم. این كار من مورد اعتراض شدید خلبان كابین عقب قرار گرفت. وی گفت: «الان جنگنده را با موشك می‌زنند!» در همین حین ناگهان محل اجتماع انبوه نفرات و تانكهای عراقی را در آن ارتفاع مشاهده كردم. بلافاصله شیرجه زده و راهی هدف شدم. خورشید داشت كم‌كم غروب می‌كرد كه من به بالای سر نفرات عراقی رسیدم. با غروب خورشید آنها همگی دور هم جمع شده و به صورت بسیار متمركز آماده حمله شبانه بودند به همین علت هدف بسیار خوبی برای بمباران محسوب می‌شدند. جالب‌تر این‌كه آنها با تاریكی هوا اصلا انتظار حمله هواپیماهای ما در آن ساعت از روز را نداشتند. با رها كردن بمب روی سر آنها كاملا متوجه تلفات سنگینی كه به آنها وارد خواهد آمد شدم. نهایتا گردش كرده و در راه بازگشت قرار گرفتیم. در همین حین بازگشت به یكباره فكری بر من مستولی شد كه «مختصات جایی كه من بمباران كردم، با محلی كه بر روی نقشه مشخص شده بود، كاملا تفاوت داشت. نكند من نیروهای خودمان را بمباران كرده باشم!» همچنان كه طی مسیر می‌كردیم و با خود كلنجار می‌رفتم، آنچنان سردردی گرفتم كه همین الان هم گاهی به سراغم می‌آید! در حالی كه اصلا در شرایط روحی درستی به سر نمی‌بردم، به هر زحمتی بود، جنگنده را نشانده و از كابین خلبان خارج شدم. به سمت ساختمان ستاد فرماندهی كه حركت كردم، دیدم جناب «حسین عسگری» كه از خلبانان رزمنده و دلاور F-5 بود در حال حركت به سمت من است. به محض این‌كه به من رسید گفت: «تو چكار كردی؟!!!» با شنیدن این جمله از فرط غم و اندوه همانجا نشستم روی زمین! تمام بدنم قفل شده بود! نمی‌دانم چطور در آن لحظه زبانم چرخید و گفتم: «مگه چی شده؟!!!» گفت: «آنچنان تلفات سنگینی به عراقی‌ها وارد كردی كه از دفتر فرماندهی كل‌قوا برایت یك اسلحه كلاشینكف هدیه فرستادند!» در آن لحظه از این جمله من فقط با شنیدن قسمت اولش كه بمباران عراقی‌ها بود آنقدر آرامش پیدا كردم كه دیگر نمی‌شنیدم جناب عسگری چه می‌گوید! خیلی خوشحال بودم چون در درجه اول در بمباران دچار اشتباه نشده بودم و در درجه دوم توانسته بودم ضربه مهلكی بر پیكر لشكر عراقی وارد نمایم. در افكار خود غوطه‌ور بودم كه جناب امیر جلالی به من اطلاع دادند كه از دفتر آیت‌ا... «رفسنجانی» تماس گرفته‌اند و با شما كار دارند. فكر می‌كنم رییس دفتر آقای رفسنجانی بودند كه ضمن تشكر از من پیام تبریك فرماندهان عالی جنگ را به علت انجام این ماموریت به اینجانب ابلاغ كرده و گفتند: «تو سوسنگرد را از سقوط نجات دادی!»

این قضیه گذشت تا این‌كه حدود 8 ماه بعد من برای انجام اموری به تهران آمده و به گردان آموزشی پایگاه یكم شكاری رفتم. هنگام صرف صبحانه در غذاخوری گردان، یكی از خلبانان جوان F-4 كه در میز كناری ما نشسته بود رو به من كرد و گفت: «شما خسرو غفاری هستی؟!!!» من تا به حال این خلبان را ندیده و نمی‌شناختمش. وی كه پس از كمی گفتگو متوجه شدم جناب «مجید علیدادی» است در ادامه گفت: «آیا شما، غروب روز 24 آبان، دو پرواز به سوسنگرد نكردی؟!» گفتم: «بله، چطور مگه!» گفت: «آیا هر دوبار خودت حمله كردی؟!» گفتم: «بله!» گفت: «من آن زمان افسر رابط نیروی هوایی در نیروی زمینی در سوسنگرد بودم می‌خواهی برایت بگویم آنجا روی زمین چه اتفاقی افتاد؟!» در واقع شنیدن داستان كسی كه در آن عملیات از روی زمین با چشم خود شاهد حوادث بود برای من بسیار جالب بود. گفت: «بار اول كه آمدی هدفت را پیدا نكردی و رفتی. بار دوم حدود نیم ساعت بعد آمدی و با اوجگیری دشمن را شناسایی كرده، از سمت مواضع خودی به سمت دشمن شیرجه زدی. در لحظه‌ای كه در حال حركت به سمت مواضع دشمن بودی، پدافند دشمن، آنچنان جهنمی به سوی جنگنده شما به پا كرد كه تمام بسیجی‌ها و ارتشی‌های آن منطقه گفتند كه عراقی‌ها جنگنده ما را زدند. جنگنده شما وارد كوهی از آتش شد و بمباران كرد و به سلامت از آن غائله خود را بالا كشید و فكر می‌كنم حتی یك گلوله هم به شما برخورد نكرد. زمانی كه بمباران شما تمام شد و اوجگیری كردی بسیجیانی كه بر روی تپه «الله‌اكبر» مستقر بوده و اشراف كاملی به عملیات شما داشتند با مشاهده متلاشی شدن لشكر عراقی، چنان غریو الله‌اكبر را سر دادند كه تا حدود نیم ساعت كل منطقه یك صدا بانگ الله‌اكبر به گوش می‌رسید!

ـ از عملیاتی كه متاسفانه جنگنده‌تان مورد اصابت قرار گرفته و به اسارت درآمدید بگویید!

•سال 63 پس از اتمام ماموریت در تهران، به پایگاه سوم شكاری همدان منتقل و در آنجا سمت فرماندهی گردان 31 شكاری را عهده‌دار شدم. در این پایگاه تا خردادماه 1364 به انجام ماموریتهای جنگی مشغول بودیم تا این‌كه در همین ماه به اسارت درآمدم.

در یك بعدازظهر از روزهای خرداد 64 از ستاد فرماندهی پایگاه به من زنگ زده و به آنجا احضار شدم. وقتی وارد ستاد شدم، مهندس «حسینی» كه از بچه‌های سپاه بود را به من معرفی كردند. البته پیش از آشنایی با جناب حسینی، جناب سرهنگ «صدیق»، فرمانده وقت نیروی هوایی با من تماس گرفته و گفته بودند كه چنین شخصی به آنجا می‌آید و شما همكاری لازم را با وی انجام دهید. ماه مبارك رمضان بود. پس از یك گفتگوی مفصل، من به پست فرماندهی رفته و با توجه به دو فروندی بودن عملیات با تماس با سه خلبان مورد نظرم به آنها گفتم بعد از افطار به عملیات بیایید. تا ساعت 12 شب به بررسی چگونگی انجام عملیات پرداختیم. سپس همگی به منزل رفته و قرار شد ساعت 3:30 بامداد همگی در پست فرماندهی پایگاه جمع شویم.

با وجود این‌كه اصلا خوابم هم نبرده بود از بستر بلند شده و به فرزندانم نگاهی انداختم. صبح آن روز پسرم قرار بود آخرین امتحان نهایی خود را برگزار كند. با خود گفتم اگر از عملیات برگشتم كه هیچ، اگر هم برنگشتم پسرم وقتی از آن مطلع می‌شود كه امتحانش را به اتمام رسانده است. گویی به من الهام شده بود كه دیگر بازگشتی در كار نیست!

ـ آیا این افكار مزاحم منشاء خاصی داشت یا نگرانیهای قبل از انجام عملیات بود؟

•من حدود سه ماه پیش از این پرواز بدون بازگشت برای ماموریتی آموزشی به پایگاه یكم شكاری تهران، گردان آموزش رفته بودم. هنگامی كه وارد ساختمان گردان شدم دیدم كه عكس پنج تن از استادخلبانان این گردان به ترتیب ارشدیت بر روی یكی از دیوارها نصب شده است. از سمت چپ نفر اول و دوم كه از دوستان من بودند به شهادت رسیده و عكس بعد از این دو شهید بزرگوار عكس من بود. در آنجا به من الهام شد كه در آینده نزدیك نوبت من است!

ـ و حالا آغاز پروازی پر از حادثه!

•در آن زمان اتومبیل گردان دست من بود. بامداد با اتومبیل به گردان عملیات آمده و سوییچ را طوری در زیرسیگاری قرار دادم تا اگر به آن احتیاجی بود و من نبودم برای بردن اتومبیل بچه‌های گردان به مشكلی برخورد نكنند.

با جمع شدن بقیه خلبانها شامل آقایان «عبیری» پشت كابین من و «دلخواه‌اكبری» و «اشكان» خلبانان شماره دو و توجیه نهایی و برطرف كردن ابهامات احتمالی، به سمت آشیانه‌ فانتومهای مسلح رفتیم. هیچ مشكل فنی خاصی بروز نكرده و دو جنگنده در ساعت 5:30 بامداد در دل آسمان جای گرفتند. پس از خروج از محدوده همدان وارد «كرمانشاه» و سپس «ایلام» شده و نهایتا به هدف شهر «بغداد» مرزهای بین‌المللی را پشت سر گذاشتیم. با كاهش ارتفاع و ورود به فضای قلمرو دشمن و با توجه به هشدار سامانه‌ها متوجه شناسایی جنگنده‌مان توسط رادارهای زمینی شدیم اما با استفاده از تاكتیكهای مختلف سعی در دوری از موشكهای زمین به هوا داشتیم.

یكی از نقطه نشانی‌های زمینی ما، شهر «بعقوبه» بود كه فاصله آن از بغداد مثل فاصله شهر «تهران» تا «كرج» است. با رسیدن به آسمان بعقوبه، سمت بغداد را گرفته و با سرعت حدود 800 كیلومتر بر ساعت در ارتفاع پست به مسیر ادامه دادیم. در یك لحظه یك نیروگاه برق بزرگ آنقدر زیبا زیرپایم نمایان شد كه حیفم آمد همین‌طور بی‌تفاوت از روی آن رد شوم!  بلافاصله دو تیربمب روی آن رها كردم. در حالی كه چراغهای حومه شهر بغداد كم‌كم داشت نمایان می‌شد، ناگهان متوجه اصابت رگباری از گلوله‌های توپ پدافندی به جنگنده شدم. به یكباره تمام نشانگرها رو به سوی «صفر» حركت خود را آغاز كردند. تمامی بوقهای هشداردهنده سامانه‌ها به كار افتاده بودند. همزمان هرچه اهرم قدرت موتور2 را جلو و عقب می‌بردم، هیچ واكنشی از موتورها مشاهده نمی‌شد. به‌طور واضحی هر دو موتور با اصابت گلوله از كار افتاده و جنگنده با سرعتی نزولی در حال حركت بود. با مشاهده این وضعیت و این‌كه هر لحظه احتمال اجبار به خروج اضطراری از جنگنده وجود دارد، اوجگیری را آغاز كرده و به سمت ایران گردش كردم. در همین حین به عبیری گفتم: «با رسیدن به سرعت 200 نات، اعلام كن تا از جنگنده خارج شویم.» همچنان در حال سروكله زدن با F-4 زخمی بودم كه عبیری گفت: «سرعت 210 نات.» با هماهنگی قبلی، عبیری دستگیره خروج اضطراری را كشیده و سپس هر دو از هواپیما به بیرون پرتاب شدیم.

هنگامی كه از جنگنده خارج شدیم، من صدای عبور فانتوم دلخواه‌اكبری از روی سرم را شنیدم. هنوز چتر صندلی من به‌طور كامل باز نشده بود كه به نزدیكی زمین رسیدم. در همین حین، با وزش باد، چترنجات داشت مرا به سمت لاشه در حال سوختن جنگنده می‌برد. عبیری كه چند ثانیه زودتر از من از جنگنده خارج شده و در ارتفاع بالاتری در حال پایین آمدن بود، برای جلوگیری از حركت من به سمت آتش آنقدر فریاد كشیده بود كه تا چند روز سینه‌اش ناراحت بود. با توجه به این‌كه چترم كامل باز نشد، به شدت به زمین برخورد كردم و به حالت نیمه بی‌هوش درآمدم. عبیری به محض این‌كه فرود آمد به سمت من دوید تا به من كمك كند. در این لحظه من طلوع آفتاب را در افق دیدم. در حالی كه با كمك عبیری داشتم چترنجات را از خود باز می‌كردم، توسط عشایر آن منطقه كه مسلح به تفنگ «برنو» بودند محاصره شدیم. كمی خود را جمع و جور كرده و ایستادم. چند نفر از آنها جلو آمده و از ما اسلحه خواستند كه ما گفتیم هیچ اسلحه‌ای همراه خود نداریم.

از میان محاصره‌كنندگان چند نفر قصد حمله و ضرب و شتم ما را داشتند كه فردی از همان جمع جلو آمده و از ما حمایت كرد و از این كار آنها ممانعت نمود. مدت كوتاهی بعد یك وانت قرمز آورده و ما را سوار كردند. پس از حدود 15 دقیقه حركت در یك جاده خاكی و سپس آسفالته به یك ایستگاه آتش‌نشانی در نزدیكی شهر بغداد رسیدیم و اتومبیل توقف كرد. یكی از عشایر از وانت پیدا شد و با تلفن با جایی تماس گرفت. به چشم به هم‌زدنی آن ایستگاه آتش‌نشانی مملو از نفرات ارتش و اداره استخبارات عراق شد. از آنجا سوار بر یك بنز سواری استخبارات به سمت بعقوبه حركت كردیم. با رسیدن به بعقوبه مردم تازه زندگی روزانه خود را آغاز كرده بودند. پس از پشت سر گذاردن چند خیابان به رودخانه‌ای رسیدیم. در كنار پل رودخانه كه توقف كردیم متوجه شدم بالگردی به سمت ما در حال حركت است. بالگرد مزبور در كنار پل فرود آمده و عراقی‌ها ما را در حالی كه توسط جمعیت مردم محاصره شده بودیم به درون بالگرد هدایت كردند. پس از حدود 4 الی 5 دقیقه پرواز، بالگرد درون یك پایگاه هوایی كه پایگاه «الرشید» بود به زمین نشست.

درهای بالگرد كه باز شد دیدم حدود 15 نفر خلبان با لباس خلبانی به خط شده و برای استقبال از ما آمده‌اند. من و عبیری از بالگرد پیاده شده و به سمت ساختمان نوساز و بسیار مجلل گردان پروازی پایگاه هدایت شدیم. پس از آن ما را به یك سالن همایش بزرگ بردند كه در آن یك سرهنگ منتظر ما بود. در حالی كه بقیه ایستاده بودند ما نشستیم و بازجویی آغاز شد.

پیش از آن من و عبیری با هم هماهنگ كرده بودیم كه به غیر از اسم و فامیل و شماره خدمتی هیچ چیز دیگری نگوییم. سرهنگ مذكور از اسم، فامیل، پایگاه خدمتی، نوع جنگنده و نام هدف سوال كرد. این سوال و جواب تقریبا یك ساعت به طول انجامید، تا این‌كه چند نفر وارد سالن شده و با بستن چشمها، ما را با سوار كردن در پشت یك اتومبیلی شبیه به پاترول از پایگاه خارج كردند. با رسیدن به یك ساختمان كه بعدها متوجه شدیم اسمش «بالغرفه» است، من و عبیری را از هم جدا كردند. پیش از این‌كه ما را از هم جدا كنند من با توجه به این‌كه توسط بعثی‌ها متهم به بمباران غیرنظامیان بغداد نشویم به عبیری گفتم: «در هیچ شرایطی نباید بگوییم هدف ما شهر بغداد بود. اگر هر سوالی در این زمینه شد می‌گوییم هدف ما پایگاه هوایی الرشید بود.» وارد ساختمان كه شدیم، مدارك و كیف پولهایمان را از ما گرفته، در یك پاكت قهوه‌ای قرار داده، پاكت را پلمپ كردند و من را درون یك سلول انفرادی انداخته و تا بعدازظهر كسی سراغ ما نیامد. در اینجا هر وقت برای بازجویی می‌آمدند از قول عبیری به من دروغ می‌گفتند و از طرف من به عبیری، تا در گفته‌های ما تناقضی پیدا كرده و ما را بیشتر زیر فشار قرار دهند. خیلی دوست داشتند از زبان ما می‌شنیدند كه «ما برای بمباران بغداد آمده‌ایم!»

در روز اول كه من وارد سلول شدم امكاناتی نظیر میز، پارچ آب، زیرسیگاری، جالباسی، سطل آشغال و یك ظرف آلو قرار داشت. به مرور زمان و به این علت كه بعثی‌ها از بازجویی من نتیجه‌ای نمی‌گرفتند، یكی یكی این وسایل از سلول من خارج می‌شد!

در روز سوم شخصی آمد و اندازه دور گردن و پا و ... را گرفت و رفت. برای نخستین بار غذایی كه بعدازظهر آن روز آوردند را خوردم. در طول این سه روز نتوانستم لب به غذا بزنم و در این مدت فقط آب و چای نوشیده و سیگار می‌كشیدم.

حوالی غروب همان روز یك سرهنگ به همراه یك نفر دیگر وارد سلول شده و برای من شلوار، پیراهن، جوراب، كمربند و كفش آوردند. سرهنگ گفت: «اینها را بپوش كه می‌خواهم تورا به دیدار شخصی ببرم.» گفتم: «اگر من اینها را بپوشم و در شهر كسی از من عكسی بگیرد و به حكومت من و خانواده من نشان دهد، آنها با خود هزاران فكر درباره من خواهند كرد. من هرگز این لباسها را نمی‌پوشم.» گفت: «مشكلی ندارد با لباس پرواز برویم.» گفتم: «چرا چشمهای مرا نمی‌بندید، من كه اینجا مهمان شما نیستم، من اینجا اسیرم.» گفت: «دوست نداری شهر بغداد را ببینی، شهر قشنگی است!» گفتم: «نه در این شرایط!»

چشم مرا بستند و سوار ماشین شدیم. پس از مدتی حركت اتومبیل متوقف شد و من چشمهایم را باز كرده و پیاده شدیم. خیابان شبیه خیابان لاله‌زار خودمان بود. پس از ورود به ساختمان متوجه شدم بعثی‌ها ضیافتی ترتیب داده و شخصی كه آن سرهنگ اشاره كرده بود یكی از نفرات سابق نیروی هوایی است. ما دو نفر را به اتاقی راهنمایی كرده و آن فرد رو به من كرد و گفت: «می‌دانی این ضیافت به چه علت است؟» گفتم: «نه!» گفت: «آنها می‌خواهند تو با دوستان خلبانت تماس گرفته و آنها را تشویق به پناهنده شدن به عراق كنی!» گفتم: «من نه كسی را می‌شناسم نه این كار را انجام می‌دهم!»

از آنجا كه بر می‌گشتیم سرهنگ رو به من گفت: «چیزی لازم نداری!» گفتم: «یك رادیو می‌خواهم!» یك رادیوی جیبی به من دادند. دكمه‌اش را كه زدم دیدم روشن نمی‌شود. متوجه شدم باتری ندارد. پس از درخواست باتری حدود 4 الی 5 روز دیگر 2 عدد باتری به من دادند. من به مدت دو روز به‌طور یكسره، رادیو را روشن گذاشته بودم و فكر می‌كردم كه اگر باتری تمام بشود باز هم می‌دهند. باتری سر دو روز تمام شد و هیچ خبری از باتری تا پایان اسارت نشد!!!

بعد از حدود 90 زندگی در سلول انفرادی بالغرفه، من را به زندان «الرشید» منتقل كردند. در آن زندان پس از سه ماه دوباره عبیری را دیدم. در آنجا پوتین‌های خلبانی ما را گرفته و دو تا پوتین پاره به ما تحویل دادند. در این زندان غذای ما را درون یك سطل ریخته برایمان می‌آوردند و چون اجازه نداشتیم به توالت برویم، آخر شب در همان سطل ادرار كرده و یك نفر برده و در توالت خالی می‌كرد.

پس از مدت 3 روز در روز «عید قربان» از الرشید به مدت یك هفته به زندانی دیگر منتقل شدیم. در این زندان به غیر از من و عبیری و 2 تن از سربازان نیروی زمینی ارتش هیچ زندانی دیگری آنجا نبود.

پس از مدت مزبور من و عبیری را سوار بر اتومبیل كرده و به اردوگاه «صلاح‌الدین» منتقل كردند. در آنجا لباس پروازمان را از ما گرفته و لباس زرد اسارت را به ما تحویل دادند. از روزی كه من وارد صلاح‌الدین شدم تا مدت 5 سال و 1 روز از آنجا خارج نشدم. با آغاز جنگ كویت و ورود اسراء كویتی به صلاح‌الدین نیز در آن اردوگاه بودیم تا این‌كه روز24/6/69 همزمان با آزادی اسرا به خاك میهن بازگشتم.

ـ نحوه نگهداری اسرا در صلاح‌الدین چطور بود؟ آیا افسران، درجه‌داران و سربازان همگی در یك محوطه بودند؟

•در صلاح‌الدین 6 آسایشگاه وجود داشت. 3 آسایشگاه افسری بود كه از ستوان دوم تا سرهنگ تمام در آنجا زندگی می‌كردند و 3 آسایشگاه درجه‌داری و سربازی بود. از لحاظ محوطه هواخوری و صف غذاخوری همگی با هم یكی بودند.

ـ ارشدترین نفر در آنجا از لحاظ درجه چه كسی بود؟

•ارشدترین نفر از لحاظ درجه آقایان سرهنگ «وطن‌پرست»، سرهنگ «تقوی»، سرهنگ «مدارایی» كه سرهنگ دوم نیروی زمینی ارتش بودند در آنجا حضور داشتند. اما ارشدترین خلبان از لحاظ ورود به نیروی هوایی جناب «دهمخوارقانی» بودند. ایشان اتفاقا قدیمی‌ترین خلبان اسیر نیروی هوایی بودند كه در سال 59 با درجه سرگردی اسیر شده بودند. از لحاظ درجه، ارشدترین خلبان اردوگاه صلاح‌الدین جناب سرهنگ «وارسته» بودند كه با درجه سرهنگ دومی به اسارت عراقی‌ها درآمده بودند. من نیز در بدو اسارت درجه سرگردی داشتم.

ـ در دوران اسارت با توجه به فراغتی كه داشتید چه معلوماتی را كسب نمودید؟!

•در اردوگاه صلاح‌الدین من زبان آلمانی را از جناب «قادری» و زبان فرانسه را از جناب لقمانی شراد یاد گرفتم.

ـ آموزش در اسارت به چه صورت بود؟

•مثلا ما یك افسر نیروی زمینی در آنجا داشتیم كه در آلمان دوره دیده و زبان آلمانی را بلد بود. این فرد به دو نفر آلمانی یاد داده و آن دو نفر به ترتیب آموزش دیگر اسرا را به دست می‌گرفتند. پس از مدتی صلیب‌سرخ كتابهایی برایمان آورد كه در روند بهبود آموزش تاثیر بسزایی داشت.

ـ خانواده چه زمانی از اسارت و زنده بودن شما مطلع شدند؟

•دلخواه اكبری بعد از اسارت به من گفت: «هنگامی كه از عملیات برگشتم با این‌كه نمی‌دانستم از جنگنده سالم خارج شده‌اید یا نه به همسر و فرزندانت گفتم، خروج اضطراری خسرو را دیدم و آنها زنده هستند!»

نكته بعد این‌كه آن زمانی كه ما را می‌خواستند در بغداد سوار بالگرد بكنند دیدم چند نفر با دوربین مشغول فیلمبرداری از ما هستند. بعدها این فیلم در تلویزیون آلمان به نمایش درآمده و یكی از بستگانم آن را می‌بیند و به خانواده‌ام زنده بودن مرا اطلاع می‌دهد.

حدود 6 ماه كه از اسارتم گذشته بود نیز با آمدن نفرات صلیب‌سرخ توانستم نامه‌ای به خانواده‌ام بنویسم كه بعد از 3 ماه جواب نامه آمد و خانواده‌ام را در جریان اسارت قرار دادم.

ـ آیا در طول اسارت در عراق به زیارت هم رفتید؟

•پیش از تصویب قطعنامه، هر از گاهی كه عراقی‌ها می‌خواستند بچه‌ها را به زیارت ببرند با نیت و هدف سیاسی بود و از بچه‌ها عكسبرداری می‌كردند. در نتیجه تعداد بسیار كمی از اسرا به این شیوه به زیارت رفتند. پس از پایان جنگ گویا مرحوم ابوترابی به حزب بعث نامه‌ای به این مضمون كه «اسرا را به زیارت ببرید، دولت ایران هزینه آن را به شما پرداخت خواهد كرد!» بعد از ارسال این نامه بود كه تقریبا همه اسرا را بدون هیچگونه فیلم و عكسبرداری به زیارت بردند. ما را نیز به كربلا بردند.

ـ چه درسی از زندگی در طول اسارت آموختید؟!

•در هر حال و هرجا خوب باشیم خوب زندگی كنیم  و سربلند از این دنیا برویم.

ـ در نقد عملكرد نیروی هوایی، در عین حماسه‌هایی كه خلق كرد چه اشكالاتی را بر آن وارد می‌دانید؟!

خلبانان نیروی هوایی بسیار خوب عمل كردند. بزرگترین اشكال ما در طول جنگ سریع عوض شدن فرماندهان ارشد و رده میانی نیرو بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 6 آذر 1396 04:01 ق.ظ
با تشکر از مطلب خوبتون
شنبه 11 شهریور 1396 10:33 ب.ظ
Hurrah, that's what I was seeking for, what a stuff! present here at this blog, thanks admin of this web page.
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:09 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in fact was a amusement account
it. Look advanced to far added agreeable from you! However, how could we
communicate?
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 06:32 ق.ظ
I have read so many content concerning the blogger lovers but this piece of
writing is truly a pleasant paragraph, keep it up.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:00 ب.ظ
Hi there to every one, it's in fact a good for me to visit this website, it consists of valuable Information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :