تبلیغات
خاطرات خلبانان - دس-2 گردآورنده: آرمان خاطره هایی خلبان کبرا ( از زبان سرهنگ خلبان مهدی مدرس (
 
خاطرات خلبانان
پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنی است
هم نمی ‏دانست كجاست و ما هم نمی‏ توانستیم كمكی به او بكنیم. برج رادار اهواز به ما جواب می ‎داد ولی موقعیت ما را نمی‏ دانست. با تقاضای خلبان هواپیما، برج مراقبت برای مدت كوتاهی دستگاه «تكن» را كه استفاده از آن در منطقه جنگی ممنوع بود، روشن كرد و موقعیت هواپیمای ما را به خلبان گفت. خلبان با راهنمایی برج مراقبت به طرف اهواز گردش كرد و این بار، در جهت صحیح به هدف نزدیكتر شد. اعصابمان بسیار متشنج شده بود و از اینكه در چنین موقعیتی گیر كرده بودیم و مثل اسیر دست و پا بسته‏ای، نمی‏توانستیم كاری بكنیم خیلی ناراحت بودیم. لحظات به كندی می‏ گذشتند. من از لحظه تماس با رادار اهواز، زمان را كنترل كرده می‏كردم؛ حدود 25 دقیقه از لحظه تماس ما گذشته بود كه به اندازه 25 سال به نظر می‏رسید. سرانجام به فرودگاه اهواز رسیدیم و به لطف خدا سالم به زمین نشستیم. هنوز همگی از هواپیما پیاده نشده بودیم كه یكی از مسئولان هوانیروز به سراغ ما آمد و تخصص ما را پرسید. به محض اینكه گفتیم همگی خلبان كبرا هستیم او خیلی خوشحال شد و به من كه سرپرستی این گروه را برعهده داشتم، گفت: - فوری دو فروند كبرا را بردار و برو! - كجا برم جناب سرهنگ؟ - هركجا كه دشمن هست! - ولی جناب سرهنگ ما باید ابتدا توجیه شویم، بعد در عملیات شركت كنیم. سرهنگ كه برای اعزام ما خیلی عجله داشت، رابط هوانیروز را احضار كرد و از او خواست ما را توجیه كند. آنگاه ستوان علی غزنوی ما را توجیه كرد و قرار شد خودش نیز با یك فروند هلیكوپتر 214 همراه ما بیاید. بلافاصله به طرف هلیكوپترهای كبرا رفتیم. در حال سوار شدن دیدیم كه سرهنگ چیزی را زیر لب زمزمه و به طرف ما اشاره می‏ كند. لحظه ‏ای مكث كردم تا صدای او را بشنوم. سرهنگ شهادتین می‏خواند و ما را دعا می‏ كرد. با خود گفتم این همان پرواز است كه بازگشتی ندارد. لذا شهادتین را گفته و سپس با ذكر یاعلی هلیكوپتر را روشن كردم. به نزدیك ستونهای زرهی دشمن كه از بصره به سمت آبادان و اهواز در حال حركت بودند رسیدیم، پدافندهای عراقی را دیدیم كه مانند چشمه ‏های جوشان به سمت ما تیراندازی می‏ كردند. خود را از تیررس دشمن دور كردم. دقایقی بعد، محل اصلی قرارگاه ادوات زرهی دشمن را شناسایی و آتش را شروع كردیم.خلبانان ایرانی از دفاع مقدس-2 گردآورنده: آرمان خاطره هایی از اوایل جنگ از خلبان کبرا ( از زبان سرهنگ خلبان مهدی مدرس ( دوم مهر 1359بود. هواپیمای توربو كماندر یا هواپیمای دو موتوره ملخ‏دار كه به منظور جابه‏ جایی مسافر مورد استفاده قرار می‏ گیرد، قلب آسمان را می‏ شكافت و به جلو می ‏رفت. لكه ‏های ابر از زیر بال هواپیما، فضایی رویایی ایجاد كرده بودند. گاهی هم لكه‏ های ابر كنار می‏رفتند و مزارع كشاورزی، تصویر سبزی نشان می‏ دادند. مسافرین هواپیما را خلبانان هلیكوپتر كبرا تشكیل می‏ دادند. حدود 50 دقیقه از شروع پرواز می ‏گذشت و طبق برنامه، زمان زیادی تا رسیدن به فرودگاه اهواز باقی نمانده بود. ناگهان خلبان هواپیما با دستپاچگی فریاد زد: «میگ! میگ!» و به سرعت از مسیر اصلی منحرف شد. از پنجره هواپیما نگاهی به بیرون انداختم، دو فروند جنگنده بال دلتای میگ21 در آسمان اهواز جولان می‏ دادند. خلبان بسیار دستپاچه شده بود و هواپیما را مدام چپ و راست می‏كرد. هواپیمای توربو كماندر یك هواپیمای مسافربری است و هیچگونه سلاحی ندارد. خلبان برای اینكه مورد هدف میگهای21 قرار نگیرد، شروع به مانور و كاهش ارتفاع كرد. این مانورها بارها تكرار شد. من با دیدن میگها، مرگ را مقابل چشمانم دیدم. ناگهان همه خاطرات دوران زندگی‏ام در ذهنم آمد و مثل پرده سینما از نظرم گذشت و هیچ مسئله تلخ و شرینی از ذهنم دور نماند. هر لحظه آماده مرگ بودم. با شروع حمله عراق به ایران، داوطلبانه خواستار اعزام به جبهه شده بودم و اكنون هر لحظه امكان داشت هدف جنگنده‏های دشمن قرار بگیرم بدون آنكه اصلاً وارد جنگ شده باشم. در آن لحظات سخت، از خدا فقط خواستم كه به من آن قدر مهلت دهد كه لااقل یك ماموریت را انجام دهم و اگر قرار است كشته شوم، كاری در جنگ انجام داده باشم. با حالت گرفتن هواپیما و پایان مانور، فهمیدم كه از شر میگهای 21 راحت شده‏ ایم. بیش از یك ساعت و نیم بود كه در آسمان بودیم و باید تا آن زمان به اهواز رسیده بودیم. خلبان هواپیما با آنكه مانورهای زیادی انجام داده بود و اكنون در معرض خطر میگها قرار نداشت ولی بازهم بسیار دستپاچه بود و ترس او از نحوه چسبیدن به دسته كنترل فرامین معلوم بود. ناگهان باند فرودگاهی در مقابل ما ظاهر شد. خلبان رادیو را روشن كرد. در كنار فرودگاه، دو حلقه چاه نفت با تاسیسات مربوطه، به شدت در حال سوختن بودند. پس از شنیدن زبان عربی از رادیو، ناگهان 180 درجه گردش كرد و سرعت هواپیما را به حداكثر رساند. حیرت زده كارهای خلبان را نظاره‏ گر بودیم. ناگهان خلبان گفت: «ما در خاك عراق هستیم و این چاهها كه در حال سوختن هستند، متعلق به عراق می ‏باشند!» با شنیدن این حرف، به نگرانی ما افزوده شد ولی از اینكه خلبانان نیروی هوایی تا داخل خاك عراق آمده و تاسیسات آنها را به آتش كشیده بودند، احساس غرور می‎ كردم. آرزو داشتن كه ای كاش الآن در داخل هلیكوپتر كبرا بودم و نیروهای بعثی را هدف قرار می ‏دادم. ولی چه می‎ شد كرد كه عملاً در این هواپیما حكم اسیری را داشتم كه هیچگونه اختیاری ندارد. نگاهی به خلبان توربو كماندر كردم. عرق از سر و رویش می‏ تراوید و با اضطراب بسیار تمام حواسش روی عقربه‎‏ ها و هردو دستش روی دسته كنترل فرامین بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 تیر 1396 05:18 ب.ظ
Its such as you read my mind! You appear to grasp a lot approximately this, like you wrote the e book in it or something.

I feel that you simply can do with some percent to force the message house a bit, but instead of that, this
is wonderful blog. A great read. I will definitely be back.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :