تبلیغات
خاطرات خلبانان - روی آسمان دشمن در محاصره
 
خاطرات خلبانان
پرواز را به خاطربسپار پرنده مردنی است
سه شنبه 12 آذر 1392 :: نویسنده : امیرعلی جاوید

 


 
جدال هوایی برای رهایی از محاصره
خاطره از : سرگرد خلبان یدا... شریفی راد


خلبانان برای پرواز معرفی شدند

ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان "حبیب بقائی"، ستوان "شفیع حسین پور" و ستوان (سرلشکر شهید ) "مصطفی اردستانی" معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بریفینگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان می داد که ماموریت آن روز نمی تواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد می شدم.
ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک می کردم و مسیر بهتری را می کشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را می کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود.


صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59

صبح زود تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
- بیا بالا، کار داریم.
به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان "خسرو عباسیان" جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم.


ماموریت انهدام تاسیسات برق دبیس

محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
- ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است.
دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خیر خواهد گذشت.
هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود.


روی هدف رسیدیم

همه چیز بر طبق بریفینگ پیش می رفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی انداخته شده بود روی منطقه تاسیسات برق دبیس. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آن که هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت:
- جناب سروان من چیزی نمی بینم.
گفتم: "شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم."
خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم.


در راه بازگشت دو فروند میگ عراقی را دیدم

آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. می خواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون می خواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد:
- 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد.
ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را می دهد. به همین تصور گفتم:
- جوک نگو!


میگ ها به من حمله کردند

احتمال می دهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند تا جائی که دیگر ندیدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق می شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد.
قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم:
- بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر می توانید برگردید.
یکی از بچه ها گفت:
- قربان، موقعیت تان کجاست؟
- درست پشت سر شما.
در لحظه تقاضای کمک، می پنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد حتی از آنان و بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی شان حتی ممنونم.


تصمیم به درگیری هوایی گرفتم

سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را می توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، می دانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر می شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم.


هر دو میگ را هدف قرار دادم

در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج می شد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد.
قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که می توانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت می کند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که "یک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد.


دو هواپیمای دیگر دشمن به حمله کردند یکی را زدم و دیگری ...

درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم می گریختم و برای آن که از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.
ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم.
ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند:
هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید می کند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم.
پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری می شدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم.


وارد سردشت شدم

ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود.
شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا می بوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری می دانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند:
- 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
- مطمئن هستید که میگ بود؟
- 100 درصد
به کنجکاوی یکی شان شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم:
- اگر این بود، اف 5های خودمان است.
تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم:
میگویند یکی شان را اشتباها زده اند.
گفت : نخیر. درست نیست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید.


سوار هلی کوپتر شدم

نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. ما (شریفی راد به همراه یکی از پیشمرگان) هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب می کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت:
- برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم.
ناراحت از آن ضربه، گفتم:
- من همان خلبانم، برادر!
که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست.

در ارومیه چه گذشت

از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن،‌ گریستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده می گفت:
- شریفی،‌ خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. ان شاالله فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد.
چند لحظه ای ‌گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را می شنیدم. آنگاه گفت:
- خداحافظ تا فردا.
فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
- آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم.
در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت:
- بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟
سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آن که از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند.

بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم.


جدال هوایی برای رهایی از محاصره
خاطره از : سرگرد خلبان یدا... شریفی راد


 



خلبانان برای پرواز معرفی شدند

ساعت ده صبح روز سه شنبه بیست و پنجم آذر سال 59، فرمانده پایگاه مرا به دفترش فراخواند و ماموریتی را ابلاغ کرد که زمانش بستگی به وضع جوی داشت. همراهانم را، سروان "حبیب بقائی"، ستوان "شفیع حسین پور" و ستوان (سرلشکر شهید ) "مصطفی اردستانی" معرفی کرد و سفارشات موکد برای مخفی ماندن ماموریت تا آخرین لحظه را نمود. به اتاق طرح ها (بریفینگ) رفتم، هوا مناسب نبود. ابرهای سیاهی که آسمان آن روز را پوشانده بودند، نشان می داد که ماموریت آن روز نمی تواند انجام شود اما طبق دستور باید منتظر هوای مساعد می شدم.
ساعت چهارده همان روز محل کار را ترک و به منزل رفتم. نقشه را باز کردم و شروع کردم طراحی. چندین مسیر را در نظر گرفتم و بارها خطوط رسم شده بر نقشه را پاک می کردم و مسیر بهتری را می کشیدم. به نظرم آمد دارم نقشه مرگم را می کشم. انگار به دلم برات شده بود که از آن ماموریت باز نخواهم گشت. در یک آن بچه هایم را یتیم دیدم. بارها دیدم فکر کردن به ماموریت جنگی به مراتب سخت تر از انجام خود ماموریت است. به هر ترتیب همه چیز را آماده کردم و تنها یک بریفینگ پروازی مانده بود.


صبح روز جمعه بیست و هشتم آذر 59

صبح زود تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم سرهنگ خلبان "محمد دانشپور" بود. گفت:
- بیا بالا، کار داریم.
به سرعت لباس پوشیدم، اصلاح کردم، پوتین ها را واکس زدم و قبل از این که ربع ساعت وقت را بیشتر از دست داده باشم، آماده رفتن به اتاق جنگ شدم. به پست فرماندهی رسیدم و بی درنگ خلبانان همراهم را به اتاق طرح ها احضار کردم. ستوان حسین پور مریض شده بود. بنا بر این سروان "خسرو عباسیان" جانشین او شده بود. نقشه ها و طرح هایم را دادم که اعضای تیم از روی آن برای خودشان کپی بردارند و سپس بریفینگ پروازی را در یک ساعت به پایان رساندیم و 9:45 دقیقه صبح جمعه جهت پرواز آماده شدیم.


ماموریت انهدام تاسیسات برق دبیس

محل ماموریت تاسیسات برق دبیس در شمال کرکوک بود. همگی مغرور و مصمم و با لبخندهائی بر چهره، وسائل پروازی را برداشته و سوار مینی بوس شدیم و به طرف محل شیلتر هواپیماها رفتیم. هوا صاف و آفتابی بود. بدون یک لکه ابر! به همراهانم گفتم :
- ای کاش امروز ما را به این ماموریت نمی فرستادند. دشمن در روز آفتابی منتظرتر است.
دو نفرشان به لبخندی قناعت کردند و سومی حرفم را تائید کرد اما همه مان آرزومند که: ان شاالله به خیر خواهد گذشت.
هر کس سوار مرکب خود شد. با برج تماس گرفتیم و به سوی باند پروازی حرکت کردیم که شماره2 سروان حبیب بقائی به علت نقص فنی از ماموریت بازماند. به این جهت گروه سه نفری سر ساعت 10:30 دقیقه از زمین کنده شد. برای من که لیدر گروه بودم و متجاوز از چهل پرواز به خاک دشمن نفوذ کرده بودم، همه چیز آشنا و حتی عادی بود. آرایش پروازی مان مثلثی بود.




روی هدف رسیدیم

همه چیز بر طبق بریفینگ پیش می رفت تا رسیدیم به 15 مایلی هدف و اوضاع مان فرق کرد. بک ابر سفید به مساحت ده، پانزده مایل در ارتفاع هزار پائی انداخته شده بود روی منطقه تاسیسات برق دبیس. هر چه پیشتر رفتیم، از یافتن هدف ناامیدتر شدیم. ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم که ناچار بودم همه اینها را به یارانم بگویم. ابر سفید روی هدف سبب یک سلسله مکالمات و مشورت های رادیوئی شد، یعنی کاری که در منطقه دشمن باید در حداقل انجام داد و چه بسا همین مکالمات را دشمن شنود کرده باشد. به عنوان لیدر دسته دلم نمی خواست ناموفق از پرواز بازگردم. وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون آن که هدف دیده شود، در ارتفاع مخصوص حمله قرار گرفتیم. سروان عباسیان گفت:
- جناب سروان من چیزی نمی بینم.
گفتم: "شما بمب هایتان را روی هدف بریزید من یک دور دیگر می زنم."
خلبانان همراه بمب هایشان را روی هدف رها کردند و به سمت کشور بازگشتند. من روی هدف دوری زدم، شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را مشاهده کردم و بمب هایم را روی هدفی که دیدم فروریختم. سمت حمله شمال به جنوب بود. ناچار بودم تغییر مسیر بدهم. میانه تغییر مسیر بدخلقی ضدهوائی های دشمن شروع شد. دورم را کامل کردم و به سمت ایران تغییر جهت دادم.


در راه بازگشت دو فروند میگ عراقی را دیدم

آسمان تیرباران بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود به چشم دیدم. اولین کاری که کردم تماس با همراهانم بود. آنان گزارش دادند. 7 مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعتم را افزودم. می خواستم در بازگشت نیز آرایش زیبای سه نفری مان را داشته باشیم. ضمنا از هر طرف مواظب هواپیمای دشمن بودم. 4 دقیقه گذشته بود که 2 فروند هواپیما در جلوی خودم دیدم. فاصله مان از 5 مایل بیشتر بود و آن دو ارتفاع شان کمی بالاتر از ارتفاع من بود. به سرعتم افزودم چون می خواستم هر چه زودتر به یاران نزدیک شوم. اما نتیجه عکس بود و فاصله ام از آنان بیشتر شد. با تعجب دوباره موقعیت همراهانم را از رادیو پرسیدم. گزارش آنان منطبق بود با آن چه دیده بودم. در همین ضمن اردستانی اضافه کرد:
- 2 فروند میگ از بالای سر من رد شد.
ابتدا صدای مصطفی را تشخیص ندادم و فکر کردم خلبان دیگری است که آن گزارش را می دهد. به همین تصور گفتم:
- جوک نگو!


میگ ها به من حمله کردند

احتمال می دهم یک شوخی هم من کرده باشم، یادم نیست. 27 مایل با مرز فاصله داشتم اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند تا جائی که دیگر ندیدم شان. ناچار به حدس و گمان دنبال شان در پرواز بودم و ضمن این که بی اراده ارتفاعم را افزوده بودم اطراف را هم می پائیدم. یک بار هم به همراهانم گفتم که پشت سر آنان هستم و بزودی به آنان ملحق می شوم. هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سمت من شلیک شد.
قبل از این که موفق به عکس العملی شوم، از دو طرف محاصره بودم. به چپ و راستم نگاه کردم و 2 فروند میگ عراقی را دیدم، در رادیو گفتم:
- بچه ها دو تا میگ دنبال من هستند. اگر می توانید برگردید.
یکی از بچه ها گفت:
- قربان، موقعیت تان کجاست؟
- درست پشت سر شما.
در لحظه تقاضای کمک، می پنداشتم دو هواپیمای دور شونده ای که دیده بودم مصطفی و خسرو هستند و خواهند توانست به زودی به کمکم بیایند. به این جهت به علایم بین المللی هواپیمای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم همراه خود فرود آورند، توجه کردم و به سمت تقریبی پایگاه هوائی کرکوک واقع در شمال عراق تغییر جهت دادم. حدود 2 دقیقه بین اسکورت دو دشمن به سمت دلخواه آنان رفتم. وقتی خبری از یارانم نشد حتی از آنان و بی جهت دلخور هم شدم. در آن لحظه اصلا در فکر کمبود بنزین برای یک درگیری هوائی نبودم و این تنها مشکل همراهانم نیز بود. بعد از آن لحظات بود که دیدم چه کار معقولی کرده اند یارانم که وقتی امکان نجات مرا نداشتند، خود به سلامت بازگشته اند و به این جهت از واقع بینی شان حتی ممنونم.


تصمیم به درگیری هوایی گرفتم

سکوت مطلق همه جا را گرفته بود. چند بار خیال کردم گوش هایم کر شده و دیگر قدرت حرف زدن هم ندارم. در همین افکار ناگهان 2 فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همان هائی بودند که من به جای یاران خود گرفته بودم شان، سر رسیدند و در آنی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند. امید نجات را در محاصره دو فروند دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند! نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپذیرم و تن به حقارت بدهم، و نه در آن شرایط امکان فراری را می توانستم تصور کنم. تنها راه چاره، مرگ و شهادت بود. راه سوم را برگزیدم، می دانستم مرگ در هواپیما کوتاه ترین مرگ است. هیچگاه از مرگ نترسیده ام چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود 2 دقیقه به سمت کرکوک پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم. در یک لحظه و آن، تصمیم مرگ گرفتم و اقدام کردم. یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست و دیگری در کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند دسته قدرت موتور هواپیمایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم. این عمل سبب شد هواپیمائی که در سمت راستم پرواز می کرد، از من جلو زد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر، به من نزدیک تر می شود و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام، لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم. به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم.


هر دو میگ را هدف قرار دادم

در همین راستا به تعقیب هواپیمای جلوئی خود پرداختم. هواپیمای حریف از حداکثر قدرت موتورش استفاده کرد و حرارتی که از موتورش خارج می شد هواپیمای مرا چندین بار به چپ و راست گرداند به طوری که فرصت نشانه گیری را از من گرفت و من مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم اما قبل از آن که من اقدامی دیگر کنم، هواپیمای جلوئی عراقی مورد اصابت موشکی قرار گرفت که پشت سری به سمت من فرستاده بود و چون موتورهای من خاموش بود موشکش سهم حریف جلوئی شد و به جای من، در جا در هوا منفجر شد.
قادر نیستم احساسم را آن طور که در آن لحظه داشتم بیان کنم ولی همین قدر هست که می توانم بگویم هیچگاه به آن اندازه مملو و سرشار از خدا و احساس خدا نبودم. احساس داشتم که هواپیما را دیگری هدایت می کند نه من. هواپیمائی که موشکش را رها و یارش را سرنگون کرده بود، قبل از این که "یک ور" شدنم را اصلاح کنم، از من جلو افتاد و هدف تیرهائی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده آماده کرده بودم و درحالی که عاجزانه چپ و راست می شد، مورد اصابت گلوله های من واقع شد و سقوط کرد.


دو هواپیمای دیگر دشمن به حمله کردند یکی را زدم و دیگری ...

درحالی که دستگاه ناوبری هواپیمایم از کار افتاده بود، پایین تر از حد معمول به سمت کشورم می گریختم و برای آن که از روی پادگان های نیروی زمینی عراق عبور نکنم، مسیر را به طرف چپ تغییر دادم. چند لحظه بیشتر از منطقه درگیری دور نشده بودم که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به من هجوم آوردند و درگیری تازه ای را به من تحفه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از آنان را جلو انداختم و بلافاصله برایش موشک انداختم. متاسفانه موشک درست عمل نکرد. موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد. موشک سمت راست پس از طی مسیر کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.
ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلوئی نزدیک تر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل هدفش ساختم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم و هواپیمایم در هوا منفجر شد. ضربه موشک چنان بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد و در یک آن فرامین از کار افتاد و بلافاصله دست هایم متوجه دسته صندلی پران شد. چگونه آن را کشیدم و چگونه به بیرون پرتاب شدم، نه به خاطر دارم و نه قادر هستم بیان کنم.
ناظران صحنه نبرد، بعدها برایم گفتند:
هنگام هدف شدنم، هواپیمایم در ارتفاع 2 تا 10 متری زمین در پرواز بود. وقتی صندلی از هواپیما جدا شده، آنان پنداشته بودند یک قطعه از هواپیمای منفجر شده من است. همگی شان متفق القول بودند که چتر نجاتم فرصت باز شدن کامل نیافته بود و من با سر به زمین خوردم و بیهوش افتاده بودم. زخم ها و شکستگی های دست و صورتم گفته آنان را تائید می کند. برایم گفتند هواپیمائی که در جلویم پرواز کرده، 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه ای اصابت کرده و خلبانش نیز کشته شده. من سقوط آن را ندیده بودم، تنها چیزی که به خاطر دارم، برق جرقه هائی است که از برخورد گلوله های مسلسلم با هواپیمایش در یاد دارم.
پس از چند ماه که توسط کردها نگهداری می شدم توسط آنها به نیروهای خودی تحویل داده شدم.



وارد سردشت شدم

ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد. پیاده شدیم، مرد میانسالی به نماز قامت ایستاده بود. پوتین های گل آلود را در آورده نشستیم. نمازگزار السلام علیکش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوش مان گرفت. چند دقیقه بعد تعدادی ارتشی وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. یکی از آنها درجه سرگردی داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان، فرماندار و شخصیت های اداری شهر آمدند. آخر از همه و ساعت یک و نیم، نماینده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از ناهار، تلفنی با همسرم حرف زدم و سپس با فرمانده پایگاهم، ‌که نبود. معاون فرمانده قول داد هلی کوپتری را برای حمل من به آن جا اعزام کنند. که البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هلی کوپتر خشک شده بود.
شب را در همان اتاق با تعدادی از پاسداران و نماینده امام صبح کردیم. آن روز هم به دلیل بدی هوا نمی توانستیم در انتظار هلی کوپتر باشیم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به دیدارم آمدند. همگی یک پارچه شور و شوق و با چشمانی سرشار از اشک شوق، مرا می بوسیدند. روز سوم یکسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه دیگری می دانستند و تعداد زیادی عکس یادگاری گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت که در ارتفاع پائین از روی سر ما گذشتند، همه را وحشت زده کرد. ضد هوائی ها به کار افتادند. از دو نفر که در محوطه بودند ماجرا را پرسیدم، گفتند:
- 2 فروند میگ بود که یکی شان مورد اصابت قرار گرفت و پشت کوه سقوط کرد.
- مطمئن هستید که میگ بود؟
- 100 درصد
به کنجکاوی یکی شان شکل هواپیمائی که دیده بود را روی خاک رسم کرد. گفتم:
- اگر این بود، اف 5های خودمان است.
تردید کردند. ناچار تلفنی با معاون عملیاتی پایگاه تماس گرفتم و احوال را جویا شدم. معلوم شد 2 فروند اف 5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادی از فاصله کم پریده اند و سلام کرده اند. گفتم:
میگویند یکی شان را اشتباها زده اند.
گفت : نخیر. درست نیست. هماکنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشید.


سوار هلی کوپتر شدم

نیم ساعتی گذشته بود که دو فروند هلی کوپتر کبری و دو فروند 214، روی پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهی از مامورین درحال تعویض، به سمت هلی کوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقیقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتیم و منتظر هلی کوپتر بعدی شدیم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای هلی کوپتر بار دیگر شنیده شد. ما آماده و حاضر بودیم. ما (شریفی راد به همراه یکی از پیشمرگان) هم همچون بقیه مسافران به سمت هلی کوترها رفتیم. به فشار مسافران ما هم داخل هلی کوپتر شدیم. مسافران نشسته بودند و ساک هایشان را مرتب می کردند که کمک خلبان از ورود مسافران جلوگیری کرد و آنهائی را که داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بی اعتنائی ما روبه رو شد، با ضربه محکمی به بازوی راستم و با عصبانیت گفت:
- برو بیرون. ما مسافر نمی بریم. ما ماموریت داریم یک خلبان مجروح را به تبریز ببریم.
ناراحت از آن ضربه، گفتم:
- من همان خلبانم، برادر!
که شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با یک فشار دست دیگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهی به من خوشامد گفت و خلبان را صدا کرد و به من معرفی نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامی ارومیه به زمین نشست.



در ارومیه چه گذشت

از هلی کوپتر 214 پیاده شدیم. فرمانده ژاندارمری غرب به استقبالم آمده بود. پس از خوشامد گوئی، من و همراهم را سوار ماشین کرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفیدی شدیم. اولین کاری که کردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جای حرف زدن،‌ گریستم. خبر دادم که ان شاالله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل که قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به ارومیه را به وی گفتم. از شنیدن صدایم سخت به هیجان آمده بود. با صدائی هیجان زده می گفت:
- شریفی،‌ خیلی خوشحالم، از برادر بیشتر دوستت دارم. همیشه صادق بودی و خداوند کمکت کرد و نجات یافتی. ان شاالله فردا صبح در ارومیه ملاقاتت خوهم کرد.
چند لحظه ای ‌گوشی به دست، صدای گریه شوق آمیزش را می شنیدم. آنگاه گفت:
- خداحافظ تا فردا.
فرمانده ژاندارمری در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
- آقای شریفی منتظر باش، چند دقیقه دیگر من میام آن جا که به فرودگاه برویم.
در ساعت 8:25 دقیقه فرمانده ژاندارمری طبق قولی که داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه ارومیه براه افتادیم. پس از یک ربع الی بیست دقیقه، به فرودگاه ارومیه رسیدیم. وقتی به درون سالن فرودگاه وارد شدیم، دو ردیف از افسران نیروی زمینی به طور خبردار در سمت راست ایستاده بودند و تعدادی غیر نظامی در سمت چپ به انتظار بسر می بردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائی از گل میخک جلوتر از همه مشاهده کردم. پسرم با دیدن من به سرعت به طرفم آمد و حلقه گل را به گردنم آویخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از این که موفق بشود گل را به من بدهد، به زمین افتاد و از حال رفت! همه به گریه افتادند. من هم گریستم. پسرم گفت:
- بابا چرا سبیل گذاشتی؟! لباس پروازت کو؟ چرا این جوری شدی؟
سپس فرمانده ام درحالی که نظاره گر تمام این صحنه ها بود، پیش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبریک گفت. بعدا جناب سرهنگی که فرماندهی افسران مستقر در آن جا را عهده دار بود، با اهداء یک جلد کلام الله مجید و یک دسته گل زیبا ورودم را به میهن تبریک گفت. از مستقبلین تشکر کردم و به وسیله هلی کوپتر به سمت پایگاه هوائی تبریز به پرواز درآمدیم. 20 دقیقه بیشتر طول نکشید که به پایگاه هوائی تبریز رسیدیم. جمعیت زیادی در اطراف رمپ ایستاده بودند و قبل از باز ایستادن ملخ و پیش از آن که از هلی کوپتر پیاده شوم، خود را در بالای سر مستقبلین یافتم. اصلا دردهایم را حس نمی کردم. پس از این مراسم فیلمبرداران همچنان مشغول فیلمبرداری بودند.

بعد از چند روز استراحت به پایگاه برگشتم و پروازهایم را از سر گرفتم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 اردیبهشت 1397 08:44 ق.ظ
кредит онлайн 24/7 без отказа
микрокредит сервис займ быстро
круглосуточно кредит на карту украина
взять кредит по паспорту на карту
взять кредит без идентификационного кода
быстрый кредит без отказа украина
кредит онлайн без инн
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 03:55 ب.ظ
эспандер ленточный купить
фитнесленты
купить фитнес резинку цена одесса
резинки для фитнеса цена
заказать резинку для фитнеса
شنبه 14 مرداد 1396 05:16 ب.ظ
It's awesome to visit this web site and reading the views of all mates concerning this post, while I am also eager of getting experience.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:23 ب.ظ
whoah this weblog is great i really like reading your articles.
Keep up the good work! You already know, a lot of individuals are looking round for this info, you could aid them greatly.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 01:45 ق.ظ
Hi, Neat post. There is an issue along with your website in web explorer,
may test this? IE still is the market chief and a good portion of other
folks will miss your wonderful writing due to this problem.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:31 ق.ظ
I do accept as true with all the ideas you've offered on your post.
They're very convincing and can definitely work.
Still, the posts are very quick for newbies. Could you please extend
them a bit from subsequent time? Thank you for the post.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :